تبلیغات
جهنم افکار - داستانک

داستانک

چهارشنبه 24 فروردین 1390  04:44 ب.ظ

لوییز ردن زنی بود با لباسهای مندرس و کهنه و نگاهی مغموم.وارد خواربار فروشی محله شدو با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی به او خوارو بار بدهد.به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کندو شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لاک هاوس صاحب مغازه با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.

زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.

جان گفت نسیه نمیدهد.

مشتری دیگری کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت ببین خانم چه میخواهد خرید این خانم با من.

خواربار فروش با اکراه گفت خودم میدهم لیست خریدت کو؟

لوییز گفت ایجاست.

لیستت را بگذار رو ترازو.به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.

لوییز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ی ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.

خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد.کفه ی ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است.

کاغذ لیست خرید نبود دعای زن بود که نوشته شده بود :« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآورده کن.»

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوییز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد.

لوییز خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری داد و گفت:« تا آخرین پنی اش می ارزید. »

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.

دعا بهترین هدیه ی رایگانی است که میتوان به هر کس داد و پاداش بسیار برد.

تو نظر سنجی این پست هم شرکت کنید.

نوشته شده توسط: آمد | آخرین ویرایش:- | نظرات ()